22
امیلی که با حرص شیشه بزرگی رو برداشته بود و داشت به سمت خدمتکار جوان و سرخدمتکار میرفت کوچکترین توجهای به صدای باز شدن در نکرد اما با داد پدرش سر جاش خشکش زد.
-امیلی!!!
چشماش رو چرخوند و به چشمای به خون نشسته و عصبانی پدرش زل زد، و همینطور پشت سر پدرش به برادر متعجبش نگاهی انداخت. درسته که اون از وقتی مشخص شده بود روح ملکست دیگه پدر و مادری نداشت. اما از زمانی که وارد بدن امیلی شده بود صاحب خانواده ای شده بود و چهار سال باهاشون زندگی کرده بود، طوری که حتی اگه نمیخواست هم به پدر و مادرش به چشم والدینش نگاه میکرد و نمیخواست اون ها ازش ناراضی باشند. هرچند با تمام وجودش این حس رو تکذیب میکرد.
-پدر...
آقای براون با عصبانیت و قدم های محکمی وارد اتاق میشه و پشت سرش جان، همسرش و خدمتکاری که سرخدمتکار از اتاق بیرون فرستاده بود داخل میشن.
آقای براون سرش رو تو اتاق میچرخونه و به مری و خدمتکار جوون که دستشون خونی بود نگاه میکنه و به سرعت به امیلی زل میزنه که شیشه بزرگی تو دستش و شیشه های کوچیک تری تو کمرش فرو رفته.
جان با ترس به خواهر کوچکش که کمر خونی ای داشت نگاه میکنه.
مادر امیلی که زن بدبینی بود دستش رو روی دهانش گذاشته بود و آروم اشک میریخت.
جان با صدای آرومی از امیلی میپرسه.
-اینجا چه خبره؟
آقای براون با عصبانیت به سمت امیلی میره و شیشه رو از تو دستش میکشه و پرت میکنه رو زمین.
-چرا اتاقت اینجوریه؟ دیوونه شدی؟ این چه بلاییه سر این خدمتکاران آوردی؟
امیلی که تا حالا تو عمرش هیچکس اینجوری باهاش حرف نزده بود فقط به سکوت اکتفا میکنه و سرش رو پایین میندازه.
مادر امیلی آروم نزدیکش میشه و روی زانو جلوش میشینه.
مادر بغض تو گلوش رو قورت میده و دستی به موهای طلایی رنگ دخترش میکشه.
-عزیزم چرا اتاقت انقدر به هم ریختس؟ میخوای با من حرف بزنی؟ من برای هرکاری اینجام...
روحی که از به دنیا اومدن تا تولد یک سالگی امیلی تو بدنش بود، یعنی قبل اینکه ملکه بدن امیل رو تسخیر کنه... منظورم همون امیلی واقعیه، اون روح وابستگی زیادی به پدر و مادرش داشت و بعضی وقت ها که ملکه تمرکزش روی بدنش رو از دست میداد، امیلی واقعی بدنش رو برای چند لحظه دوباره به دست میگرفت و کار هایس رو انجام میداد.
الان هم که ملکه عصبانی بود و نمیتونست تمرکز کنه امیلی بدنش رو چند ثانیه میگیره و مادرش رو بغل میکنه و شروع به گریه کردن میکنه و بدون اینکه ملکه کنترلی رو بدنش داشته باشه با صدای ترسیده ای میگه
-مامانییییی
ملکه که تعجب کرده بود به سرعت بدن امیلی رو دوباره مالک میشه ولی تا میخواد از آغوش مادرش در بیاد مادرش دستاش رو دور بدن دخترک حلقه میکنه و محکم بغلش میکنه.
-عزیزم...
-امیلی!!!
چشماش رو چرخوند و به چشمای به خون نشسته و عصبانی پدرش زل زد، و همینطور پشت سر پدرش به برادر متعجبش نگاهی انداخت. درسته که اون از وقتی مشخص شده بود روح ملکست دیگه پدر و مادری نداشت. اما از زمانی که وارد بدن امیلی شده بود صاحب خانواده ای شده بود و چهار سال باهاشون زندگی کرده بود، طوری که حتی اگه نمیخواست هم به پدر و مادرش به چشم والدینش نگاه میکرد و نمیخواست اون ها ازش ناراضی باشند. هرچند با تمام وجودش این حس رو تکذیب میکرد.
-پدر...
آقای براون با عصبانیت و قدم های محکمی وارد اتاق میشه و پشت سرش جان، همسرش و خدمتکاری که سرخدمتکار از اتاق بیرون فرستاده بود داخل میشن.
آقای براون سرش رو تو اتاق میچرخونه و به مری و خدمتکار جوون که دستشون خونی بود نگاه میکنه و به سرعت به امیلی زل میزنه که شیشه بزرگی تو دستش و شیشه های کوچیک تری تو کمرش فرو رفته.
جان با ترس به خواهر کوچکش که کمر خونی ای داشت نگاه میکنه.
مادر امیلی که زن بدبینی بود دستش رو روی دهانش گذاشته بود و آروم اشک میریخت.
جان با صدای آرومی از امیلی میپرسه.
-اینجا چه خبره؟
آقای براون با عصبانیت به سمت امیلی میره و شیشه رو از تو دستش میکشه و پرت میکنه رو زمین.
-چرا اتاقت اینجوریه؟ دیوونه شدی؟ این چه بلاییه سر این خدمتکاران آوردی؟
امیلی که تا حالا تو عمرش هیچکس اینجوری باهاش حرف نزده بود فقط به سکوت اکتفا میکنه و سرش رو پایین میندازه.
مادر امیلی آروم نزدیکش میشه و روی زانو جلوش میشینه.
مادر بغض تو گلوش رو قورت میده و دستی به موهای طلایی رنگ دخترش میکشه.
-عزیزم چرا اتاقت انقدر به هم ریختس؟ میخوای با من حرف بزنی؟ من برای هرکاری اینجام...
روحی که از به دنیا اومدن تا تولد یک سالگی امیلی تو بدنش بود، یعنی قبل اینکه ملکه بدن امیل رو تسخیر کنه... منظورم همون امیلی واقعیه، اون روح وابستگی زیادی به پدر و مادرش داشت و بعضی وقت ها که ملکه تمرکزش روی بدنش رو از دست میداد، امیلی واقعی بدنش رو برای چند لحظه دوباره به دست میگرفت و کار هایس رو انجام میداد.
الان هم که ملکه عصبانی بود و نمیتونست تمرکز کنه امیلی بدنش رو چند ثانیه میگیره و مادرش رو بغل میکنه و شروع به گریه کردن میکنه و بدون اینکه ملکه کنترلی رو بدنش داشته باشه با صدای ترسیده ای میگه
-مامانییییی
ملکه که تعجب کرده بود به سرعت بدن امیلی رو دوباره مالک میشه ولی تا میخواد از آغوش مادرش در بیاد مادرش دستاش رو دور بدن دخترک حلقه میکنه و محکم بغلش میکنه.
-عزیزم...
- ۲.۵k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط